تختی رو که ساخته بودم آوردم. بزرگه و از در تو نمیاد! فردا باید فرز و دریل و ما یتعلق به! رو بیارم تا بتونم به داخل اتاقم برسونمش!
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه
از نوار ساحلی خزر تا پرچم آبی
مطلب امروز من یک مطلب صد در صد انتقادی است. انتقاد از سیاستهای بی منطق دوستان ما در دولت. در گوشه و کنار صحبتهایی از بی مبالاتی مسئولان کشور در امور مملکتی میشنویم. بحث امروز ما به موجودیت ایران برمیگردد. موجودیتی که وامدار تمدن مدون 2500 ساله است. تمدنی که به همت دلیرمردان ایرانی، از جسارت مردان ماد، تا شهیدان جنگ هشت ساله، پا برجا مانده است. تیتروار میگویم:
1. تاریخ اتمام قراردادهای گلستان و ترکمانچای چند سالی است به پایان رسیده و بر اساس مفاد این قرار داد قفقاز و آسیای مرکزی باید به ایران باز میگشت. ولی صدای هیچکس در نیامد.
2. آقای رئیس جمهور زیر سایه پرچم خلیج عربی نشت و با امرای شیخ نشین خوش و بش کرد.
3. ایران میزبانی جام ملتهای اسلامی را با شرط عدم درج نام خلیج فارس بر روی مدالهای آن دوره از مسابقات گرفت که چندی پیش و سر آماده نبودن امکانات در قبال مبلغ دریافتی بیش از حد آن را از دست داد و نهایتا قضیه را به مدالها ربط دادند.
4. کار بجایی رسید که اعراب حاشیه نشین خلیج فارس مذاکراتشان را در باب جزایر سگانه ایرانی، تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی، رو به پیشرفت خوندند.
5. ولادیمیر پوتین شرکت در اجلاس سران حاشیه دریای خزر را در طهران در قبال حق 40 درصدی ایران در دریای خزر پذیرفت. به گونه ای که امروزه ایران فقط صاحب نوار ساحلی است و به ماهیگیران ایرانی که بیش از 5 کیلومتر از سواحل ایران دور شوند توسط گشتهای روسی تذکر داده میشود.
6. حوضه مشترک گازی پارس جنوبی به سرعت در حال تخلیه توسط سایرین است و از ایران خبری نیست.
7. 51% از یکی از فازهای پارس جنوبی به یک شرکت چینی واگذار شده است. این بدین معنی است که شرکت چینی در این منطقه میتواند پرچمش را به احتزاز در آورد و هیچ کس حق صحبت ندارد.
8. چندی پیش گروهی از عراق به چاه نفتی متعلق به ایران و در نزدیکی مرز حمله کردند و آن را به اشغال خود درآوردند. البته هیچ کس چیزی نگفت.
9. و امروز پرچم سه رنگ ایران به رنگهای آبی سفید قرمز بدل شد.
10. .......
11. فردا چه خواهد شد؟
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
حریم خصوصی
سلام به همگی.
اول اجازه بدید یخورده خبر مخابره کنم:
1. توی کمیسیون اول پزشکیم معاف دائم شدم. باید نامه دادگاه رو ببرم که جریمه غیبتم رو پرداختم تا تاریخ کمیسیون دوم رو بهم بدن و انشاالله معاف بشم.
2. ممنون از فینیکس بابت اس ام اس هاش. فقط یه نکته برای دوستان. اگر اس ام اسی به کسی نمیدم دلیلش این نیست که برای کسی اهمیتی قائل نیستم یا چیز دیگه. فقط اهل اس ام اس بازی نیستم. تازه قبض موبایلم رو هم اینبار مجبور شدم خودم بدم. زیاد شده بود. نمیخوام تکرار بشه:دی
3. ممنون از ماری برای دعوت من به صفحه شناسه خودش توی فیسبوک. خوشحالم که هر روز دارم با بچه های بیشتری از وبلاگیا آشنا میشم. همتون رو دوست دارم.
4. در هفته گذشته 9 نفر از بهاییان رو در طهران به اتهام حضور در تظاهرات یا بقولی حرمت شکنی عاشورا دستگیر کرده اند. تا اینجا رو منکر نمیشم. چون خبر ندارم. شاید بوده باشه. ولی یه نکته رو قطعا میدونم و اون هم اتهام جدیدی که به یاران ایران( هفت رهبر بهاییان ایران، ساکن بند 209 اوین وابسطه با اطلاعات!) وارده شده. و اون اینکه چند روز پیش توی یکی از سایتهای خبری اینطور خوندم که بهشون اتهام زدندن که هفت نفر یاران ایران افرادشون! رو از شهرستانهای مختلف برای شرکت در حرمت شکنی عاشورا به طهران فرا خوانده اند!!!! جالبیش اینجاست که من نمیدونم این افراد چطور از مخوفترین بند اوین تونستن با بیرون تماس بگیرن! مگین این بهایی ها با اسرائیل در ارتباطن. همیناس دیگه!!!!!
راستی، نامردا چرا منو خبر نکردین برم؟:دی
5. احتفال جوانان، سالروز جشن جوانان بهایی ایران، که 16 دی هست و قرار بود امروز برگزار بشه و البته قرار بود خودم هم ناظم جلسه باشم تا جریانات نونوایی سال پیش تکرار نشه!، به علت دستگیری همین عزیزان، 9 نفر مسجونین جدید، و به منظور نشون دادن حسن نیتمون به دولت و مردم تعطیل شد. فکر کنم دیگه رفت تا جشن 5 فروردین، روز بین المللی جوانان بهایی، که احتفالمون رو تشکیل بدیم. فقط حیف هزینه هایی که شد و مخصوصا هزینه مسابقه که کلی هم براش زحمت کشیدم. اشکالی نداره. میمونه برای بعد.
و به این ترتیب اولین تجربه نظامتم رفت گل میخ! بقول دوستی، بیچاره اونایی که قرار بوده من ناظمشون باشم. فکر کنم یکی از دلایل تعطیلی سراسری جشن جوانان هم همین بوده!!!
6. یه خبر داغ؛ ابطحی هم فرند فید باز حرفه ایه و ما خبر نداشتیم! زیر هر فیدش چهار صد تا کامنت گذاشتن. بیچاره حالام که اوین ولش کرده ملت ولش نمیکنن که اینا چی و اونا کجا. یتعداد دوستان عزیز معلوم الحال هم افاضاتی میفرمایند البته!
خیلی ها ازش میپرسن سید خودتی؟ بازجو نباشی ناقلا
و جواب میگیرن: دستمو از لای در نشون بدم!!!
سید شیرینیه. فارغ از عقاید سیاسیش، که من هیچ ارتباطی با سیاست نداشته و ندارم و شدیدا تکذیب میکنم، دوستش دارم.
7. از پس فردا اسکناس شعار نویسی شده موقوف، نداریم دیگه.
8. فیلمای جدید داره حال میده. البته قابل توجه دوستان رو هاردمه:دی
9. چه حسی بهتون دست میده وقتی مجبور باشین روز تعطیل و مخصوا اگه جمعه باشه از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر برید سر کار؟ من دقیقا همون حس رو دارم!
10. یادتون نره. خیزش خون رو. بهش سر بزنید. حتما. قطعا. لینکش رو توی پیوندهای وبلاگ گذاشتم.
خوب. اخبار تموم شد. یا شایدم من فکر میکنم تموم شد. بریم سر کار خودمون. که همانا یه برگی از زندگی منه. حریم خصوصی.
اول اجازه بدی یه تعریف مختصری از این واژه داشته باشم:
حریم خصوصی مجموعه وسایل و اماکنی است که تنها مربوط به شماست و کسی حق استفاده از آنها را بدون اجازه شما ندارد.
مثال:
1. میخوام یه مطلب رو روی کاغذ بنویسم. وسایل لازم: کاغذ، قلم، پاککن.
کاغذام رو از مامان باید پس بگیرم.
قلمم رو از خواهرم.
پک کنم رو از پدر گرامی.
البته امکان هر نوع جابجایی موجود میباشد!
2. کاغذ نویسی رو بیخیال. تایپ میکنم. خواهر عزیز لطف کن بلند شو از پپشت سیستمم کار دارم. بیخود!
3. ظهر خسته از سر کار میام خونه. میخوام لباس عوض کنم. میرم تو اتاقم. خواهرم پشت سیستمه.
بیا برو بیرون کار دارم.
عجب توی اتاق خودمون هم نباید باشیم!
4. به همه اعضای خانواده تونستم یاد بدم وقتی در اتاقم بسته هست، لطفا در بزنید. غیر از بابام.
آخه در یعنی مکان خصوصی که شاید من توش لخت مادر زاد خوابیده باشم. در بزنید. اگر اجازه دادم تشریف بیارید داخل!
5. توی اتاق خواهرم. این جوهر پرینتر چرا تموم شده؟ تازه که شارژش کردم.
نگاهی به در و دیوار اتاق میکنم.
متوجه شدم. لازم نیست بگی!
6. شیخنا، فلانی بهت پی ام داد که فردا فلان جا باش. بهش گفتم باشه.
ممنون که برام تصمیم گرفتی!
7. شیخنا فردا میریم سر کار.
فردا که جمعه هست؟ خوب باشه. فلانی نمیاد. کار هم زیاده.
باید الآن 12 نصف شب بگید که فردا باید برم سر کار؟!؟ کلی کار واسه خودم ردیف کرده بودم.
30 تومن پول بیزبون(منظور هزینه اینترنت) رو بگذار بعدا خرجش کن!
اصولا دیگه نباید حرف بزنم!
تعریف حریم خصوصی رو اصلاح میکنم:
حریم خصوصی مجموعه وسایل و اماکنی است که مربوط به شماست و دیگران بدون اطلاع شما وارد آن میشوند و از آن استفاده میکنند و تنها ارتباط این وسایل و اماکن با شما همان مرتبط بودن است!
اول اجازه بدید یخورده خبر مخابره کنم:
1. توی کمیسیون اول پزشکیم معاف دائم شدم. باید نامه دادگاه رو ببرم که جریمه غیبتم رو پرداختم تا تاریخ کمیسیون دوم رو بهم بدن و انشاالله معاف بشم.
2. ممنون از فینیکس بابت اس ام اس هاش. فقط یه نکته برای دوستان. اگر اس ام اسی به کسی نمیدم دلیلش این نیست که برای کسی اهمیتی قائل نیستم یا چیز دیگه. فقط اهل اس ام اس بازی نیستم. تازه قبض موبایلم رو هم اینبار مجبور شدم خودم بدم. زیاد شده بود. نمیخوام تکرار بشه:دی
3. ممنون از ماری برای دعوت من به صفحه شناسه خودش توی فیسبوک. خوشحالم که هر روز دارم با بچه های بیشتری از وبلاگیا آشنا میشم. همتون رو دوست دارم.
4. در هفته گذشته 9 نفر از بهاییان رو در طهران به اتهام حضور در تظاهرات یا بقولی حرمت شکنی عاشورا دستگیر کرده اند. تا اینجا رو منکر نمیشم. چون خبر ندارم. شاید بوده باشه. ولی یه نکته رو قطعا میدونم و اون هم اتهام جدیدی که به یاران ایران( هفت رهبر بهاییان ایران، ساکن بند 209 اوین وابسطه با اطلاعات!) وارده شده. و اون اینکه چند روز پیش توی یکی از سایتهای خبری اینطور خوندم که بهشون اتهام زدندن که هفت نفر یاران ایران افرادشون! رو از شهرستانهای مختلف برای شرکت در حرمت شکنی عاشورا به طهران فرا خوانده اند!!!! جالبیش اینجاست که من نمیدونم این افراد چطور از مخوفترین بند اوین تونستن با بیرون تماس بگیرن! مگین این بهایی ها با اسرائیل در ارتباطن. همیناس دیگه!!!!!
راستی، نامردا چرا منو خبر نکردین برم؟:دی
5. احتفال جوانان، سالروز جشن جوانان بهایی ایران، که 16 دی هست و قرار بود امروز برگزار بشه و البته قرار بود خودم هم ناظم جلسه باشم تا جریانات نونوایی سال پیش تکرار نشه!، به علت دستگیری همین عزیزان، 9 نفر مسجونین جدید، و به منظور نشون دادن حسن نیتمون به دولت و مردم تعطیل شد. فکر کنم دیگه رفت تا جشن 5 فروردین، روز بین المللی جوانان بهایی، که احتفالمون رو تشکیل بدیم. فقط حیف هزینه هایی که شد و مخصوصا هزینه مسابقه که کلی هم براش زحمت کشیدم. اشکالی نداره. میمونه برای بعد.
و به این ترتیب اولین تجربه نظامتم رفت گل میخ! بقول دوستی، بیچاره اونایی که قرار بوده من ناظمشون باشم. فکر کنم یکی از دلایل تعطیلی سراسری جشن جوانان هم همین بوده!!!
6. یه خبر داغ؛ ابطحی هم فرند فید باز حرفه ایه و ما خبر نداشتیم! زیر هر فیدش چهار صد تا کامنت گذاشتن. بیچاره حالام که اوین ولش کرده ملت ولش نمیکنن که اینا چی و اونا کجا. یتعداد دوستان عزیز معلوم الحال هم افاضاتی میفرمایند البته!
خیلی ها ازش میپرسن سید خودتی؟ بازجو نباشی ناقلا
و جواب میگیرن: دستمو از لای در نشون بدم!!!
سید شیرینیه. فارغ از عقاید سیاسیش، که من هیچ ارتباطی با سیاست نداشته و ندارم و شدیدا تکذیب میکنم، دوستش دارم.
7. از پس فردا اسکناس شعار نویسی شده موقوف، نداریم دیگه.
8. فیلمای جدید داره حال میده. البته قابل توجه دوستان رو هاردمه:دی
9. چه حسی بهتون دست میده وقتی مجبور باشین روز تعطیل و مخصوا اگه جمعه باشه از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر برید سر کار؟ من دقیقا همون حس رو دارم!
10. یادتون نره. خیزش خون رو. بهش سر بزنید. حتما. قطعا. لینکش رو توی پیوندهای وبلاگ گذاشتم.
خوب. اخبار تموم شد. یا شایدم من فکر میکنم تموم شد. بریم سر کار خودمون. که همانا یه برگی از زندگی منه. حریم خصوصی.
اول اجازه بدی یه تعریف مختصری از این واژه داشته باشم:
حریم خصوصی مجموعه وسایل و اماکنی است که تنها مربوط به شماست و کسی حق استفاده از آنها را بدون اجازه شما ندارد.
مثال:
1. میخوام یه مطلب رو روی کاغذ بنویسم. وسایل لازم: کاغذ، قلم، پاککن.
کاغذام رو از مامان باید پس بگیرم.
قلمم رو از خواهرم.
پک کنم رو از پدر گرامی.
البته امکان هر نوع جابجایی موجود میباشد!
2. کاغذ نویسی رو بیخیال. تایپ میکنم. خواهر عزیز لطف کن بلند شو از پپشت سیستمم کار دارم. بیخود!
3. ظهر خسته از سر کار میام خونه. میخوام لباس عوض کنم. میرم تو اتاقم. خواهرم پشت سیستمه.
بیا برو بیرون کار دارم.
عجب توی اتاق خودمون هم نباید باشیم!
4. به همه اعضای خانواده تونستم یاد بدم وقتی در اتاقم بسته هست، لطفا در بزنید. غیر از بابام.
آخه در یعنی مکان خصوصی که شاید من توش لخت مادر زاد خوابیده باشم. در بزنید. اگر اجازه دادم تشریف بیارید داخل!
5. توی اتاق خواهرم. این جوهر پرینتر چرا تموم شده؟ تازه که شارژش کردم.
نگاهی به در و دیوار اتاق میکنم.
متوجه شدم. لازم نیست بگی!
6. شیخنا، فلانی بهت پی ام داد که فردا فلان جا باش. بهش گفتم باشه.
ممنون که برام تصمیم گرفتی!
7. شیخنا فردا میریم سر کار.
فردا که جمعه هست؟ خوب باشه. فلانی نمیاد. کار هم زیاده.
باید الآن 12 نصف شب بگید که فردا باید برم سر کار؟!؟ کلی کار واسه خودم ردیف کرده بودم.
30 تومن پول بیزبون(منظور هزینه اینترنت) رو بگذار بعدا خرجش کن!
اصولا دیگه نباید حرف بزنم!
تعریف حریم خصوصی رو اصلاح میکنم:
حریم خصوصی مجموعه وسایل و اماکنی است که مربوط به شماست و دیگران بدون اطلاع شما وارد آن میشوند و از آن استفاده میکنند و تنها ارتباط این وسایل و اماکن با شما همان مرتبط بودن است!
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
داستان زنانگی ما
دوستان عزیز،
مدتی است عکس پروفایل من در فیسبوک، یاهو و اسکایپ بصورت محجبه تغییر کرده است. عکسی که باعث شده برخی من را دیوانه و احمق خطاب کنند و برخی این عمل من را به عملی سیاسی و در حمایت از مجید توکلی تعبیر کنند. اما در واقع من نه دیوانه و احمق هستم و نه کاری با سیاستهای سراسر دروغ و ریای بشری داشته و دارم.
پس از دستگیری مجید توکلی، دانشجوی کشتی سازی دانشگاه امیرکبیر، شایع شد که او در زمان فرار در هیبت زنانه دستگیر شده است و عده کثیری از آقایان به حمایت از او حجاب به سر کشیدند. پس از آن ایده دفاع از حقوق زنان و در راس آن مشکل حجاب اجباری بانوان مطرح شد. از آن زمان من هم به خیل عظیم مردان محجبه پیوستم.
شاید حمایت از حقوق زنان و امثالهم را برخی به سیاسی گری تعبیر کنند. عقیده آنها برای خودشان محترم و ارزشمند است. ولی من خطوط قرمز سیاست را خودم برای خودم تعیین میکنم. و این تنها یک تلاش برای احقاق حق است. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
در واقع این اقدام من نه در حمایت از شخص مجید توکلی، بلکه در نکوهش این عمل و همینطور دفاع از حقوق زنان صورت گرفته است.عمل من در نکوهش رفتار مرد سالارانه و ضد زن است. رفتاری که باعث میشود زن را به شهروند درجه دو بودن تنزل درجه بدهد. رفتاری که باعث میشود به زن به عنوان یک کارخانه بچه سازی نگاه شود و لاغیر. شاید طرز بیان من در مورد اخیر چندان سزاوار خوانندگان محترم و متمدن این کوتاه نوشته نباشد. ولی قبح این طرز فکر به مراتب پلید تر از نوع بیان من است. رفتار حجاب گذاشتن برای مردان و آراستن آنها به شکل و صورت زنانه، برای القای ضعف به آنان و همچنین خرد کردن شخصیت آنان در جامعه، تنها نمود یک جامعه مرد سالار و زن ستیز است. نشان از جامعه ای است که زن را موجودی ضریف و شکننده، و گاهی حتی کوته فکر و لن یتعقل میپندارد. حقیقتا این دیدگاه و طرز فکر که مردی را در پوشش و صورت زنانه، زن نما و ضعیف النفس و نامرد بداند و در عوض زنی را با رفتار و کردار مردانه شیر زن و قوی الاراده بداند، مرا میازارد.
از طرف دیگر باز صحبت از بحث حجاب اجباری به میان میاید. توجه کنید بحث در مورد حذف حجاب نیست. بحث در مورد اجبار است. در مورد حجاب دو دیدگاه عمده و متضاد وجود دارد. در منظر گروه اول حجاب صدفی است که گوهر جان زن را محفوظ و مصون میدارد و در دیدگاه گروه دوم حجاب به منزله صدفی است که سد راه ظهور و بروز گوهر وجودی زن شده است. با وجود اینکه صحبت در راستای این دو دیدگاه خود سخنی دیگر است، باز متذکر میشوم که هدف من فقط طرح دو دیدگاه موجود بود و نه چیز دیگر. از نظر من و شاید خیل عظیمی از افراد، باید به فرد اجازه داد تا خود نوع پوشش خود را انتخاب کند. فردی که در نظر او حجاب سدی محکم در بین او شیطان است قاعدتا پوشش حجاب را انتخاب خواهد کرد. اما کسی که حجاب را سدی در برابر خودش، و یا اسارت زنانگی اش و زن بودنش، میداند؛ خرق حجاب میکند و در جامعه، بدون هیچ عذر و بهانه، متحرک میشود. باید به هر دو مرام و عقیده احترام گذاشت و هر دو را محترم شمرد. همه ما آیه « لا اکراه فی الدین» را در قرآن مجید مطالعه کرده ایم و به معنای آن کاملا واقفیم. وقتی در مورد دین اجبار و ابرامی نیست، پس چه جای بحث در مورد فرعی از فروع دینی خاص؟
پس من ترجیح میدهم از اقلیت مظلوم باشم تا اکثریت ظالم. و از انتشار نامم و عکسم تحت عنوان فردی مدافع حقوق زنان نیز واهمه ندارم.اما باز بجاست عنوان کنم که من از این رفتارم هیچ دیدگاه سیاسی خاصی را دنبال نمیکنم. در نهایت به نامه ای که شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل، در حمایت از این حرکت منتشر کرده است توجه کنید:
مدتی است عکس پروفایل من در فیسبوک، یاهو و اسکایپ بصورت محجبه تغییر کرده است. عکسی که باعث شده برخی من را دیوانه و احمق خطاب کنند و برخی این عمل من را به عملی سیاسی و در حمایت از مجید توکلی تعبیر کنند. اما در واقع من نه دیوانه و احمق هستم و نه کاری با سیاستهای سراسر دروغ و ریای بشری داشته و دارم.
پس از دستگیری مجید توکلی، دانشجوی کشتی سازی دانشگاه امیرکبیر، شایع شد که او در زمان فرار در هیبت زنانه دستگیر شده است و عده کثیری از آقایان به حمایت از او حجاب به سر کشیدند. پس از آن ایده دفاع از حقوق زنان و در راس آن مشکل حجاب اجباری بانوان مطرح شد. از آن زمان من هم به خیل عظیم مردان محجبه پیوستم.
شاید حمایت از حقوق زنان و امثالهم را برخی به سیاسی گری تعبیر کنند. عقیده آنها برای خودشان محترم و ارزشمند است. ولی من خطوط قرمز سیاست را خودم برای خودم تعیین میکنم. و این تنها یک تلاش برای احقاق حق است. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
در واقع این اقدام من نه در حمایت از شخص مجید توکلی، بلکه در نکوهش این عمل و همینطور دفاع از حقوق زنان صورت گرفته است.عمل من در نکوهش رفتار مرد سالارانه و ضد زن است. رفتاری که باعث میشود زن را به شهروند درجه دو بودن تنزل درجه بدهد. رفتاری که باعث میشود به زن به عنوان یک کارخانه بچه سازی نگاه شود و لاغیر. شاید طرز بیان من در مورد اخیر چندان سزاوار خوانندگان محترم و متمدن این کوتاه نوشته نباشد. ولی قبح این طرز فکر به مراتب پلید تر از نوع بیان من است. رفتار حجاب گذاشتن برای مردان و آراستن آنها به شکل و صورت زنانه، برای القای ضعف به آنان و همچنین خرد کردن شخصیت آنان در جامعه، تنها نمود یک جامعه مرد سالار و زن ستیز است. نشان از جامعه ای است که زن را موجودی ضریف و شکننده، و گاهی حتی کوته فکر و لن یتعقل میپندارد. حقیقتا این دیدگاه و طرز فکر که مردی را در پوشش و صورت زنانه، زن نما و ضعیف النفس و نامرد بداند و در عوض زنی را با رفتار و کردار مردانه شیر زن و قوی الاراده بداند، مرا میازارد.
از طرف دیگر باز صحبت از بحث حجاب اجباری به میان میاید. توجه کنید بحث در مورد حذف حجاب نیست. بحث در مورد اجبار است. در مورد حجاب دو دیدگاه عمده و متضاد وجود دارد. در منظر گروه اول حجاب صدفی است که گوهر جان زن را محفوظ و مصون میدارد و در دیدگاه گروه دوم حجاب به منزله صدفی است که سد راه ظهور و بروز گوهر وجودی زن شده است. با وجود اینکه صحبت در راستای این دو دیدگاه خود سخنی دیگر است، باز متذکر میشوم که هدف من فقط طرح دو دیدگاه موجود بود و نه چیز دیگر. از نظر من و شاید خیل عظیمی از افراد، باید به فرد اجازه داد تا خود نوع پوشش خود را انتخاب کند. فردی که در نظر او حجاب سدی محکم در بین او شیطان است قاعدتا پوشش حجاب را انتخاب خواهد کرد. اما کسی که حجاب را سدی در برابر خودش، و یا اسارت زنانگی اش و زن بودنش، میداند؛ خرق حجاب میکند و در جامعه، بدون هیچ عذر و بهانه، متحرک میشود. باید به هر دو مرام و عقیده احترام گذاشت و هر دو را محترم شمرد. همه ما آیه « لا اکراه فی الدین» را در قرآن مجید مطالعه کرده ایم و به معنای آن کاملا واقفیم. وقتی در مورد دین اجبار و ابرامی نیست، پس چه جای بحث در مورد فرعی از فروع دینی خاص؟
پس من ترجیح میدهم از اقلیت مظلوم باشم تا اکثریت ظالم. و از انتشار نامم و عکسم تحت عنوان فردی مدافع حقوق زنان نیز واهمه ندارم.اما باز بجاست عنوان کنم که من از این رفتارم هیچ دیدگاه سیاسی خاصی را دنبال نمیکنم. در نهایت به نامه ای که شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل، در حمایت از این حرکت منتشر کرده است توجه کنید:
برای مردانی که زن بودن را ننگ نمیدانند...
پسران عزیزم، فرزندان دلبندم که چادر مادر و روسری خواهرتان را ننگ ندانسته و با افتخار آن را سر کردید. نمیدانم دوست دربندتان - مجید توکلی - با چه لباس و هیاتی دستگیر شد، آن قدر از خبرگزاریهای مربوط به دولت جمهوری اسلامی ایران ، دروغ شنیدهام که هیچ سخن و حدیث آنان را باور نکنم. مهم نیست که با لباس زنانه دستگیر شده باشد یا مردانه، مهم آنست که بر خلاف قانون دستگیر شد و هنگام بازداشت به جرم سخنانی که گفته بود، او را چنان مضروب کردند که تا مدتها تبدیل به کابوس جوانان شود، اما نمیدانستند که شما رویا دارید نه کابوس - شما از ستمگر نمیهراسید بل باعث هراس هر ستمگر هستید.
فرزندانم، شما با حرکت نمادین خود نه تنها از دوست دربندتان، بلکه از "زن" بودن دفاع کردید. شما با این حرکت نمادین نشان دادید که مخالف قوانین تبعیض آمیز هستید. مخالف قانونی هستید که زن را نه یک انسان بل نیمی از انسان به حساب میآورد و به همین دلیل شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است.
شما جوانان فریاد زدید که به مادرانتان احترام میگذارید و حقوق انسانی خواهرانتان را پاس میدارید. شما واژه "فمینیسم" را یک بار دیگر برای بازجویان بازداشتگاهها معنی کردید. بسیاری از دخترانم در بی دادگاهها به جرم "فمینیست" بودن به زندان افتادند، سالها روزی نامههای دولتی مرا به علت "فمینیست" بودن مورد انواع تهمت و افترا قرار دادند و حل آنکه فمينیست از منظر من، شما و دخترانم به معنای ،"زن بودن" و افتخار به زن بودن است و بس - ما از خلقت خداوندی ننگ نداریم که ما را زن آفرید - ننگ بر کسانی که زن را ناقص الخلقه و ناقص العقل میدانند. و به صرف مرد بودن، خود را از مادرانشان برترمی پندارند. ننگ بر آنانی که بر دامان مادر بزرگ شدند، از شیره جان او تغذیه کردند و وقتی به مسند و مقامی رسیدند وقیحانه برای خود چون مرد بودند حقوقی دو برابر مادر مقرر کردند و بی شرمانه در قانون نوشتند: "اگر مردی زنی را ولو عمداً به قتل برساند، خانواده زنی که به قتل رسیده، برای قصاص قاتل باید قبلا نیمی از دیه قاتل را به او بپردازد".
آنان با تصویب چنین قانونی برای مردی که زنی را به قتل برساند در حقیقت پاداشی نیز در نظر گرفته اند، زیرا در نزد آنها زن بودن گناه کمی نیست و نیاز جامعه به زنان فقط آن است که "نشینند و زایند شیران نر" و به همین دلیل است که سهمیه جنسیتی در دانشگاهها برقرار کردند تا سدی برای ورود خواهرانتان به دانشگاهها ایجاد کنند. سعی کردند صدای مساوات طلبی زنان را به جرم "اقدام علیه امنیت ملی" خاموش سازند، به مأمورین خود دستور بازداشت، تهدید ، ضرب و شتم زنانی را که خواهان حقوق برابر بودند، دادند.
پسران عزیزم، چون در تارخ دیرینه این مملکت همواره حق زنان را ربوده و از سهم آنان کاسته بودند، بنابراین به تلافی گذشتهها میخواهم شما را از "جنبش دانشجویی" بربایم و با افتخار بگویم شما متعلق به جنبش تساوی طلبانه زنان ایران هستید. ما این حرکت نمادین را با افتخار در تاریخ جنبش خود ثبت خواهیم کرد.
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
خیزش وبلاگ نویسان برای اهدای خون
در پست قبل صحبت از ایده ای برای خیزش و جنبش کرده بودم. سر بزنید. خوشحال خواهم شد. اگر بپیوندید.
به این آدرس مراجعه کنید:
http://khizesh-khoon.blogspot.com/
به این آدرس مراجعه کنید:
http://khizesh-khoon.blogspot.com/
۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه
مجموعه خاطرات اخیر
1. ریش
یه آقای افغانی هستند که تشریف میارند و ضایعات آهن و فلزات رنگین رو میخرند. چند وقتی هست که ریش جا گذاشتم. بصورت خیلی خوشگل! وقتی ریش من رو دید:
خیلی خوب شده ریش گذاشتی. ایرانیها کل میکنند(میتراشند). روایت است که مردی یهودی زیر درختی در مسیری نشسته بود که حضرت محمد عبور میکرد. حضرت محمد سلام کردند و گذشتند. مرد جهود با خود فکر کرد که چرا محمد به من سلام کرد. نفهمید. آینه برداشت و صورتش را نگاه کرد. یک تار ریش داشت که نتراشیده بود. کندش و باز نشست. حضرت محمد در مسیر بازگشت بود و سلام نکرد. مرد جهود پرسید چرا وقتی رفتی سلام کردی و الآن نکردی؟ فرمود: من به ملائکی که از ریش تو بالا و پایین میرفتند سلام کردم. نه به تو. الآن ابلیس در صورت تو نشسته است. من به ابلیس یلام نمیکنم!
نتیجه میگیرم که سرم را ناگهانی تکان ندهم. تا فرشتگان سقوط نکنند!!!
2. جگر
حدودای شش بعد از ظهر بود که گوشیم زنگ خورد. تا برداشتم قطع کرد. چندین بار تکرار شد. بهش تماس گرفتم. یه دختر خانم بود:
من(دختره): سلام. از گوشی شما چند باری با من تماس گرفته شده. بفرمایید(ا. جدی میگی. خوب حتما کار داشتم که زنگ زدم)شما؟(نشناختی؟) نه متاسفانه. معرفی کنید لطفا.(ا. یعنی واقعا نشناختی؟)خانم معرفی کنید. نه نشناختم.(حدس بزن)میبخشید. قطع میکنم. هر وقت خواستید معرفی کنید تماس بگیرید. مزاحم هم نشید.
بله القصه چند بار دیگه هم زنگ زد و قطع کرد. شماره اش رو دادم بابام تماس بیگره ببینه کیه. بابا هم که قربونش برم زنگ زد. تا صداش رو فهمید قطع کرد و گفت که خانومه!!! تا اینکه دختره دوباره تماس گرفت که پسر خوب من خط اعتباری دارم. بهم زنگ بزن. تا بگم کی هستم و قطع کرد:
الو. بفرمایید. معرفی کنید(مهسا هستم. و نه تو من رو میشناسی و نه من تو رو میشناسم. فقط همینقدر میدونم که تو یزدی هستی.) پس شماره من رو از کجا گرفتید؟ برای چی اصلا به من زنگ زدید؟( شماره تو رو شانسی گرفتم.)شانسی گرفتید؟!؟!مگه میشه شماره رو هم شانسی گرفت؟ شما شانسی از یه نفر شماره من رو گرفتید؟!؟!؟!؟(شانسی شماره گیری کردم) بسیار خوب. اونوقت چیکار میتونم بکنم براتون؟( خیلی کارا. میخوام باهات دوست بشم. تو جگر منی. منم جگر تو ام. اگه بخوای همدیگه رو میبینیم. با هم میریم بیرون. خیلی کارا میشه کرد)میبخشید خانم. ولی من تا الآن از این کلمه استفاده نکردم و بعدا هم نخواهم کرد. در مورد این شیوه دوستی هم اصلا موافق نیستم. راه درستی نیست. روش درستی نیست.( چرا که نه؟ جواب میده) نه نمیده. من با توجه به چه شناختی با شما دوست بشم؟( خوب آشنا میشیم. همدیگه رو میبینیم.) من نمیتونم.( اصلا تو فعلا چیزی نگو. فکر کن بعد بگو) من وقتی جوابم معلومه چه فکری بکنم؟( نه الآن جواب نده، فکر کن)بسیار خوب. تا فردا ساعت شش اگر تماس گرفتم که با هم دوست خواهیم بود. اگر نه شما بیزحمت دیگه با من تماس نمیگیرید. (فقط بدون من تا الآن واسه هیچ پسری اینقدر منت کشی نکردم.)بسیار خوب
البته در مورد آخرش حق داشت. من خیلیش رو سانسور کردم. وگرنه کم رو مخم کار نکرد تا تونست مجابم کنه که روش فکر کنم. از اول جوابم مشخص بود که نه هست. شب موقع خواب رفتم تو فکرش. دیدم که اگر من بهش جواب ندم حتما یه نفر پیدا میشه که جواب بده. اگه اون نفر یمقداری هرز بره، مهسا پتانسیلش رو داره! بهتره خودم بهش جواب بدم و کنترل این دوستی رو هم خودم به دست بگیرم. میتونم مراقب هردومون باشم. خلاصه با همین فکر خوابیدم. صبح توی محل کار به فکرم رسید که با مادرم جریان رو در میون بگذارم. توی خونه کشیدمش توی اتاقم و نشستیم حرف زدن. و گفت چطور میخوای مطمئن باشی که وقتی با تو هست با کس دیگه نیست. وقتی گفته واسه هیچ پسری اینقدر منت کشی نکردم گفته که چجور آدمی بوده و هست. و اینجور چیزا که من جوابی نداشتم. در نهایت قرار شد که باهاش تماس بگیرم و بگم که تنها به شرطی میتونم باهاش باشم که:
1. مادرم باید ببینتش.
2. یک هفته آزمایشی باهاش دوست خواهم بود. و تمام این مدت زیر نظر میگیرمش. اگر قدمی رو خطا برداشت. از نظرم دور نمیمونه. و آخر هفته بهش جوای قطعی میدم.
تماس گرفتم و اینها رو گفتم. و گفتم پشت تلفن من خیلی راحت نباشه موقع حرف زدن. چرا؟ چون خطم کنترله و توضیح دادم که چرا خطم کنترله و چطور یه خط کنترل میشه و چطور هست که در هر صورت خط یک نفر وقتی کنترل باشه وقتی خط دیگه هم بگیره باز کنترله. و اینطوری هم یکم ترسوندمش. البته بهش هیچ دروغی نگفتم. هر چی گفت. گفتم که فعلا مشخص نیست. بعدا معلوم میشه. بهم گفت که شرایطط خیلی سخته. باید فکر کنم. و بهت جواب میدم. بعدا اس ام اس زد که نمیتونه با شرایطم کنار بیاد.
پینوشت: نمیدونم چرا تازگیها تلفنها و ایمیلهای مشکوکی بهم میشه. شاید دوستان «سازمان اطلاعات و امنیت ملت ایران» میخوان ازم آتو بگیرن و من دستشون نمیدم!!!!
3. پرینتر
به سلامتی چند وقتی هست که یه چهار کاره رنگی اچ پی گرفتم. از روز اول ورودش تا زمانی که جوهر مشکیش به کتر از یک چهارم رسید و جوهر نگیش نصف شد کمتر از دو روز بود! و اینهمه بخاطر پرینتها و کپیهایی بود که پدر محترم لازم داشت! در همین مدت پرینتر مذکور تقاضا کرد تا به اینترنت متصل بشه و برای درایورش آپدیت بگیره. الهی انگشتانم قلم شود که دیگر اجازه ندهم. اجازه دادن همان و قهوه ای شدن کلیه روحیاتم به صورت همزمان همان! لطف کردند و بروز شدند. فقط یه نکته اینکه بعد از بروز شدن دیگه هیچ چی درست کار نمیکرد. پرینت رنگی میگرفتی. سیاه سفید میزد و برعکس. سایز ها رو اشتباه میکرد. نمیشد سایز کاغذ تعریف کرد و کلی مسائل دیگه. که مجبور شدم کلا پاکشون کنم و همون درایور قبلی رو نصب کنم. البته هنوز هم گاهی میشه که لطف میکنن و پرینت نمیگیرن. و وقتی کامپیوتر رو ریست میکنی همه رو با هم میگیرن!
شرط میبندم نصف این مسائل، بلکه در مواردی 95درصد مشکلات کامپیوترم مربوط به این سیستم عامل مزخرف ویستا 64 بیت هست. که خیره سرم 500 مگ اجازه آپدیت به سرویس پک دو بهش دادم و از اون زمان دیگه جنین هم نیست!
4. بسمه تعالی
در ادامه مورد شماره سه، چند روز پیش بابا یه متنی رو خواست تایپ و پرینت کنم. از اونجایی که با بابا همیشه سر درشت نوشتن اون و ریز نوشتن خودم مشکل دارم. برای اینکه دعوامون نشه درشتش کردم. مخصوصا بسمه تعالی اول صفحه رو. و پرینت کردم و دادم به بابا. روز بعد. ظهر که اومد خونه همون نامه رو دیدن با این تفاوت که بسمه تعالی تبدیل به به نام خدا شده و به صورت ریز و همسایز بقیه نگارش شده. وقتی دلیلش رو پرسیدم جواب گرفتم که بسمه تعالی به این درشتی فقط به درد روی سنگ قبر میخوره.
پینوشت: کلمه ای که معمولا روی سنگ قبر نوشته میشه، هوالباقی هست. من که تا الآن سنگ قبری ندیدم که روش بسمه تعالی حک شده باشه!
5. فاینال دستینیشن چهار
جاتون خالی جمعه پیش گوسفند کشته بودیم واسه مصرف خودمون و ضهر هم میخواستیم دل و جگرش رو میل کنیم. دستور شد که شیخنای بیچاره و قلک زده. نون رو تهیه کنه. لاجرم به نانوایی رفتم. در همی زمان شولی تماس گرفت و تقاضای ملاقات کرد. بهش گفتم ربع ساعت دیگه خونه ام. بیاد. القصه تشریف فرما شدند و بسی مشعوف شدیم که کارت عروسی میرزای عزیز رو دریافت کردیم. تالار پذیرایی فلان. دوشنبه. مخصوص یک نفر.
ظهر دوشنبه ساعت 12.5 با مشتی تماس گرفتم که کادو رو چکار کنیم. و بهش پیشنهاد دادم که به میرزا زنگ بزنه و بگه در حد 40000تومن چی لازم داره براش بگیریم؟ که فرمودند شما فعلا فکرش نکن. یکاری میکنیم. تا اینکه ساعت 5 دوباره باهاش تماس گرفتم که کی میریم و این صحبتا. که گفت من و شولی تصمیم گرفتیم که نریم. رومون نمیشه. من بیچاره هم که دیدم تنهایی هم که خیلی ضایع هست برم، قید حمام و چیزهای دیگه رو زدم و رفتم بیرون ویدو کلوپ یکی از دوستان واقع در صفائیه. توی ویدئو کلوپ چند تا فیلم جدید انتخاب کردم. هری پاتر و فاینال دستینیشن چهار و چند تای دیگه. که وقتی داشتن رایت میشدن مشتی تماس گرفت که بیا بریم. الهی خدا به اموراتش رسیدگی کنه که هیچ کارش رو برنامه نیست! هیچی دیگه. رایت شده و نشده چند تایی رو برداشتم و با سرعت شکاری بمب افکن یورو فایتر و یا احیانا تایفون! خودم رو به تالار رسوندم. با علی تماس گرفتم که ایشون فرمودند که بمون. ما هنوز تو راهیم. سوار ماشین شدم و موندم. به فکرم رسید که الآن نه لباس درستی دارم و نه صورتم مرتب هست و از همه مهتر کارت ندارم! دوباره یه راند دیگه هم کورس گذاشتم تا خونه و در عرض ربع ساعت کت شلوار و کراوات پوشیده و با صورت تراشیده و زخمی شده در اثر سرعت زیاد! و کفشهای تازه واکس خورده و البته با کارت عروسی در جیب راهی محل مقرر شدم.
دیدم که بله مشتی و شولی هم رسیدند و یک گل خوشگل هم کنارشونه.
چرا نشده که من عروسی برم و واسه زیر صد نفر کراوات ببندم؟!؟!؟ یکی از آقایونی که اونجا ازم خواست براش کراوات بزنم، احیانا نفر قبلی مامور اعدام بوده. چون طرز بستنش فقط به درد حلق آویز کردن میخورد!!!
فاینال دستینیشنی که گرفتم پرده ای بود. مجبور شدم سیصد مگ دانلودش کنم.
آقای شولی. بیزحمت دقت کنید که رو هاردمه!
6. جنبش
دیدم همه جا صحبت از جنبش و حرکت و این صحبتا هست. از جنبش سبز و ما هستیم و شما نیستید! و غیره و ذلک بگیرید تا جنبش کمیته آزادی بخش فلسطین و قبرس و گواتمالا! منم هوس کردم یه جنبش رو طراحی کنم و کمی هم کیف کنم که از سران یک جنبشم!!!! جنبشی که من میخوام راه بندازم یه جنبش اجتماعی هست. یعنی سیاسی نیست. قابل توجه دوستان وزارت اطلاعات البته! جنبش اهدای خون. جنبشی که در تاریخ مشخصی با هم جمع میشیم و به پایگاه خونگیری میریم و خون اهدا میکنیم. مردان تا چهار بار در سال و خانمها هم تا دوبار در سال میتونند که خون بدن. این فرصت خوبیه برای همه ما تا باز هم با خونمون جونی رو نجات بدیم. به نظر من خونی که زمانی لازم بود به زمین بریزه، الآن لازمه وارد بدن یک نیازمند به خون بشه. و هیچ فرقی هم با مثال قبل نداره. در آینده یک صفحه و یک بنر برای اینکار طراحی میکنم. اخبار بعدی رو بعدا بهتون میگم.
۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه
کارتینگ
دوستان عزیز سلام
روزها از پی هم گذشت تا باز به امروز برسیم. روزی که شیخنا دست از کاهلی شست و نوشت آنچه در مخیله اش جاری و ساری بود. در بدایت کار اندکی اخبار دست اول و دست آخر:
1. اول از همه برسیم به خبر جنجالی ماه. بگم که این ماه ایهام داره. اول از همه ماه که به معنی همون یکس از سه ماه فصل هست و معنایی که من میخوام بش برسید ماه آسمونهاست. یادتون هست گفتم که ناسا دو تا راکت به سمت ماه شلیک کرده؟ خوب. گویا تیر ناسا به سنگ خورده. اما بنظر میرسه این به سنگ خوردن خود گنجشک داستان سنگ و گنجشک مجانی ماست. یعنی وقتی راکتها به ماه برخورد کردن قاعدتا منفجرش کردن. و چی پیدا شده؟ آب. بله دوستان آب پیدا شده. این باعث شده که ناسا به فکر ساختن پایگاه دائمی فضایی توی ماه بیافته.
البته پیش از این توی مریخ هم آب کشف شده بود. این خبر ها شاید به این معنی باشه که وقتی تو جهنم هم که فقط دو چیز پیدا میشه و یکیش آب هست!، پس دیگه دنبالش نگردیم. چون همه جا هست!!!
2. اینیکی هم باز در مورد ناساست. مجله تایم بهترین اختراع سال 2009 رو معرفی کرد و اون چیزی نیست جز راکت 111متری ناسا که قراره در آینده نه چندان دور شاتلها رو بازنشسته کنه. این راکت از هر نظر بهتر هست. امنیتی بیش از 10 برابر شاتلها داره و فاصله بیشتری رو هم میتونه طی کنه. بطوری که گفته میشه میتونه ما رو به مریخ برسونه. پرتاب آزمایشی این راکت چند روز پیش انجام شد و اولین مسافرانش در سال 2015 اون رو امتحان خواهند کرد. در ضمن خرج سالیانه اش هم زیاد گرون نیست. سالانه سه ملیارد دلار. یعنی با اون تریلی ثروتی که به ترکیه پیشکش کردیم میشه تا شش سال خرج این غول بیشاخ و دم رو داد!!!
3. بریم سراغ بزرگترین واقعه ماه ما ایرانی ها. واقعه ای که از 2500 سال پیش منتظرش بودیم. بالاخره دو تن از دوستان ایتالیایی ما غائله ارتش افسانه ای کمبوجیه رو به ختمش نزدیک کردند. در تاریخ اینطور اومده که معبد آمون در شهر سیوا ی مصر از پرداخت باج و خراج به کمبوجیه دوم فرزند کورش بزرگ سر باز میزنه. کمبوجیه هم 50000 سرباز رو برای سرکوب این دوستان عزیزمون میفرسته. که در طوفان شنی در فاصله بسیار اندکی از سیوا گرفتار میشند و زیر خروارها شن مدفون میشوند تا اینکه امروز پیدا بشن و حقایقی رو به ما و همه بگن. در رابطه با قدرت ایران در عصر هخامنشی اینطور بگم که ارتشهای بزرگ هخامنشی زبانزد خاص و عام بود. بطوریکه خشایارشا 120000 سرباز رو به نبرد یونان میفرسته که در نهایت در تروپیل مغلوب میشند. ولی نکته اینکه فقط به هزینه تدارکات این افراد فکر کنید؟ برای اطلاعتون بگم که آمریکا پس از سالها اشغال عراق الآن 150000 سرباز در این کشور داره و سر همین تعداد و بعد از اینهمه سال که باعث میشه مقدار زیادی از مایحتاجشون از همونجا تامین بشه، هنوز سر هزینه های هنگفت جنگ با مجلس این کشور دعوا داره!
دو خبر ورزشی هم بگم و برسیم به قصه خودمون. سیاسیها و اجتماعی هاش بمونه واسه بعد از قصه خودم:
4. اولین خبر من این هست که توی بازی ایران با ایسلند در آزادی 100000 نفری چیزی کمتر از 1000 نفر تماشاچی به ورزشگاه رفتند که در نوع خودش خیلی جالب بود!
5. و دیگه اینکه در بازی اردن هم بازی اروپایی نکونام ما رو از شکستی مفتضحانه نجات داد!
برسیم به قصه خودمون. نمیدونم چه قصه ای رو بگم. داستان معافیتم رو بگم یا افتتاحیه کارتینگ. ولی نه؛ معافیتم بمونه واسه بعد از اینکه از طهران برگشتم. ببینم سرباز میشم یا معاف. داستان کارتینگ رو میگم.
روز چهار شنبه بود و من توی کارگاهمون بودم. چند روزی هم بود که از کسی از دوستان خبری نداشتم. این شد که به بهروز زنگ زدم که آقا سر ابوذر یه بیلبورد زدن که یه نمایشنامه هست. برو ته و توش رو در بیار. اسمش که میخورد کمدی باشه. خلاصه رفت و دید و اومد دم کارگاه و گزارش داد. که نمایشش اینجوریه و اونجوریه که داستان قصه ما نیستت. بحثمون بالا گرفت و به هر کجا کشید. از هر دری صحبت کردیم تا رسید به ماشین و کارت و کاریتینگ و کارتینگ یزد! دقت کنید. به هر کس که وجه اشتراک نمایش باغ زالزالک و کارت رو به من بگه بهش یه جایزه میدم!!! کار ندارم. خلاصه گفت که پیست مال دوستشه و جمعه قراره افتتاح بشه. و منم اگه دوست دارم برم. و منم که کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا!!! خدا خواستم و بعله رو جوری گفتم که دیگه قراره تو عروسیا و بجای بله گرفتن از عروس از من بله بگیرن! و اینطور داستان ما شروع شد.البته شرط و شروطی هم داشت که خوشبختانه هیچکدومش به من ربطی نداشت! ربطش به خودش بود که کاراش رو بتونه سر موعد انجام بده و اساس کشی دوستش و از این صحبتها.
جمعه شد و خوشبختانه همه این کارا هم انجام شده بود. من هم همراه با خواهرم رفتم اونجا. با اینکه من حدود چهل دقیقه دیرتر رسیدم( امان از سرخاب سفیداب خانوما!، عین چهل دقیقه دیر کرد منو جلو آینه بود. خداوکیلی از بانوان بگید تو این آینه چیه ما هم یه نگاهی بندازیم. ما که هر وقت نگاه کردیم حد اکثر کارمون 30 ثانیه طول کشیده که نصفشم به زبون در آوردن جلو آینه گذشته!)، باز هم هنوز خبری نبود؟( بازم تقصیر خانوماشون بده فکر کنم. به خواهرم امیدوار شدم!). دیدم که بابا نگاه کن. سه تا بنز کلاس S 360ملیونی با دو تا BMW کلاس 3 و 6 اونجا پارک شده! خداوکیلی فکم با آسفالت پارکینگ مجموعه پارک کوهستان توی یک سطح قرار گرفت! فکم رو جمعش کردم و گوشیم رو در آوردم که با بهروز تماس بگیرم که خواهرم نشونش داد. رفتیم طرفش و با هم حال و احوال کردیم و اینا که زیاد نشد طول بکشه. بیچاره کار داشت. رفت. ما هم رفتیم یک صندلی مشرف به پیست رو انتخاب کردیم و یجا هم واسه بهروز نگه داشتیم. بهروز اومد و یه پیرمرده رو نشون داد که ریشش یچیزی در حدود بن لادن بود. اگر بیشتر نبود و موهاش رو هم از پشت بسته بود. قدشم که ای، بگی نگی یخورده از زرافه کوتاهتر بود!! و ایشون کسی نبود بجز آقای ابقری که از مسئولان فدراسیون اتومبیلرانی ایران بودند و البته پدر کارتینگ ایران. که باعث شد از اون لحظه به بعد دیگه من با ادب بهشون نگاه کنم.
مجری رفت روی سن. میشناختمش. مجری صدا و سیما آقای اربعی بود که البته مسئول رادیو پیج نمایشگاه هم همیشون بودند. آقای کوتاه قد ولی تو پر. و با صحبتهای شیرین. مجریه خوبیه. اجرا بلده. صحبتهای متداول رو انجام داد و از یه آقای که فامیلش رو متوجه نشدم و گفت اولین باشگاه دار یزد بوده، خواست بره و پیست رو افتتاح کنه. وقتی اون آقا بلند شد. دیدم یه آقای خیلی بلند قد و با کت و شلوار مشکی و به رسم قدیمیها کلاه شاپو بود که یواش یواش با عصا و دو همراهش به سمت ورودی پیست رفت و روبان رو برید. بعد از آقای وحید عطارها خواست به روی سن بیاد و به عنوان صاحب پیست مکاتی رو به مردم بگه. با توجه به اینکه مدت زیادی ازش گذشته من چیزی ازشون یادم نیست. ولی حتما مهم بوده! بعد هم هفت نفر رو کشوند روی سن که یکیشون همین آقای ابقری و یکی دیگه هم دوستم بهروز خان بود. و ازشون خواست که سوار کارتها بشن و مسیر پیست رو بصورت نمایشی طی کنند. نمایشی که با کارتهای رنتال صورت میگرفت و چیزی در حدود چهل دقیقه طول کشید! باور کنید پا و کمر من دیگه بجای اونا درد گرفت. چون همونطور که میدونید کارت فنر و این مسائل نداره و شما کوچکترین ناهمواریهای روی رمین رو هم با کمرتون و پاهاتون رد میکنید و البته سر پیچها هم با توجه به سرعت زیاد شتاب جانبی زیادی به شما وارد میشه که پا و کمر واسه کسی جا نمیگذاره! از این چهل دقیقه بیست دقیقه اولش رو که آقای اربعی نطق میکرد. الآن کارت سواران رو میبینید....دوستانمون رو مبیبنید که سوار کارتینگ شده اند....دیگه کم کم وقتشه که دوستانمون از پیست پیاده بشند!!! نمیدونم چرا کسی ایشون رو توجیه نکرده بود که کارتینگ اسم ورزش هست و کسی هم سوار پیست! نمیشه. بیست دقیقه بعد رو آقای قزلباش خواننده صدا و سیما در اختیار داشت. که کارش هم خیلی سخت بود. ملت همه سر پا کلشون وسط پیست که الآن کی اوله و کی دوم. توی این وضعیت ایشون هم هوس خوانندگی به کله اش زده بود. بنده خدا دیگه خودش گفت من توی جمعهای دویست هزار نفری هم واسه جمع کردن افراد اینقدر مشکل نداشتم که اینجا داشتم! دیگه عمق فاجعه رو درک کنید. البته یمقداری هم از نظر من درصد خودشیفتگیشون بالا بود. و مرتب واسه خودش پپسی باز میکرد و واسه ما کلاس میگذاشت که مثلا این آهنگم رو هنوز جایی نخوندم و برای اولین بار دارم اینجا اجرا میکنم. یا این آهنگ مال کاستمه و هنوز بیرون نیومده که دارم میخونم براتون. یا نمیدونم دونه دونه بیاید ماچم کنید که براتون آهنگ یزدی تکنو!؟؟!؟ بخونم. خداییش این آخریه که هنوزم واسه من قابل هضم نیست! در هر حال در این بین یه اتفاق خوشمزه هم افتاد که همانا کیک و آبمیوه اش بود! دوستان میدونند دیگه. که من اگه خون هم میدم بخاطر بیسکوییت و ساندیس آخرشه!!!!
بعد همه رفتند. منم رفتیم با بهروز به صحبت. خواهرم هم هی کنار من وایساده بود و یخ میکرد. تا آخرش که کاپشن بهروز رو از بیچاره گرفت و تنش کرد. لازم به ذکره که من در اون لحظه با یه پیراهن آستین کوتاه زرشکی و یک بلیز آستین حلقه زرشکی زیرش محض ست کردن رنگی! بودم و مثل مرد وایساده بودم و سردم هم نبود. که بعدا دوستان اشاره کردند به خاطر مردونگی من نبوده و تنها دلیلش میتونه چند اینچ لایه های چربی باشه. که البته مزاح فرمودند! در همین احیان یکی از همون بنزهای خوشگل کلاس وارد پیست شد و حس کرد خیلی شوماخره و توی اون پیست تنگ به خودش مسابقه داد و اول شد!
در کل تجربه خوبی بود و باعث شد من چند شب بعدش برای اولین بار سوار کارت بشم و البته مجانی! شما باید وایه هر دقیقه هزار تومن بسلفین!!
پی نوشتها:
1. فردا شب دارم میرم طهران برای کمیسیون پزشکی. خدا کنه معاف بشم. واسم دعا کنید.
2. یک فیلم گرفتم و برای برنامه امروزی ها فرستادم.
3. مجریهای امروزیها عوض شده اند.
4. فکر میکنم از پا قدم من این اتفاقات افتاده.
5. از چهار مورد قبل اینطور نتیجه میگیرم که اگر من میرفتم سربازی، به احتمال زیاد الآن جناب سرلشکر فیروز آبادی در حال فال فروشی توی مترو به بانوان جوان بود!!!
6. جنبش سبز کم بود، علویش هم تشکیل شد که بزنن تو سر همدیگه.
7. با این جنبش سبز علوی خیلی احساس قرابت معنایی میکنم. هنوز اومده نیومده، دارایی های بنیاد علوی توی آمریکا مصادره شد!
8. قاتل مروه شربینی به اشد مجازات، حبس ابد محکوم شد.
9. راستی کسی میدونه قاتل ندا کجاست؟!؟!
10. پزشک وظیفه، دکتر رامین پوراندرزجانی، پزشک کمپ کهریزک، خودکشی کرد.
11. خانم پائولا اسلاتر رو که خاطرتون هست. سازنده دو مجسمه ندا. الآن داره روی مجسمه سهراب اعرابی کار میکنه. و اینطور که گفته نوبت به منا محمود نژاد شهید 17 ساله بهایی و بانوانی میرسه که به همراهش توی زندان عادل آباد شیراز شهید شدند.
12. اخبار رو تیتر وار توی پینوش گفتم. پسفردا کسی از من خبر نخواد که میزنم تو سرش
اشتراک در:
پستها (Atom)



